جملهای از مایلز مونرو هست با این مضمون که:
«بزرگترین تراژدی زندگی آن است که در لحظه مرگ، با انسانی روبهرو شوی که میتوانستی باشی.»
من زیباترین شرحی که از این ایده شنیدهام ادامهی همین تصویر است:
اینکه در آخرین لحظهی زندگی، آن کسی که هستیم با آن کسی که میتوانستیم باشیم روبهرو میشود — و درست در همان لحظه، زمان به پایان رسیده است.
اگر چنین باشد، جهنم الزاماً آتشی بیرونی نیست؛
جهنم میتواند همان مواجههی نهایی با ظرفیتهای تحققنیافته باشد.
اینکه انسان فرصت داشته کیفیت زندگیاش را افزایش دهد، «عرض» زیستن را بیشتر کند، عمق ببخشد، انتخاب کند، بسازد، رشد کند — اما نکرده است.
در این خوانش، تراژدی نه در مرگ، بلکه در فاصلهی میان «بودن» و «میتوانستن» است؛
فاصلهای که اگر پر نشود، در واپسین لحظه، به سنگینترین داوری تبدیل میشود.🌱
(پ.ن: شاید بعدا با لحن عامیانه تری توضیح بدم)