همیشه سبز🌱

صدا کن مَرا از گلوگاهِ سبزِ شکُفتن:)🌱

عکس هدر

در انتهای شب،... امید!

این متن از کتاب "شبهای روشن" چقدر قابل درکه:

موضوع نگه داشتن امید در روزها نبود.

موضوع نگه داشتن امید در شبها بود.

شب چیزی داشت که روز نداشت

تاریکی، سکوت، تنهایی

و او میدانست که اگر شبها امید را زنده نگه دارد،

در روز امید او را زنده نگه خواهد داشت..

کتاب شب های روشن از لطیف ترین و در عین حال دردناک ترین آثار داستایوفسکیه ...

کتابی که نه خیلی تراژدی و نه خیلی رمانتیکه بلکه معلق میان امید و ناکامی حرکت می‌کند....

مردی درونگرا که با دنیای بیرون از خودش رابطه حداقلی داره شب موقع قدم زدن شبانه در شهری خلوت و ساکت... با کسی آشنا میشه که تنهایی خودش رو با اون تقسیم کنه... البته فقط برای چند شب..‌‌. تنهایی که تبدیل به گرمایی از جنس عشق میشه....

رمانی کوتاه که بشدت توصیه میشه بخونیدش🌱

  • chat
  • person ـہــی‌رســـــاٰ🌱
  • schedule شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ ، 0:55
  • tag کتاب ، دلنوشته

اخرین ملاقات!

جمله‌ای از مایلز مونرو هست با این مضمون که:

«بزرگ‌ترین تراژدی زندگی آن است که در لحظه مرگ، با انسانی روبه‌رو شوی که می‌توانستی باشی.»

من زیباترین شرحی که از این ایده شنیده‌ام ادامه‌ی همین تصویر است:

این‌که در آخرین لحظه‌ی زندگی، آن کسی که هستیم با آن کسی که می‌توانستیم باشیم روبه‌رو می‌شود — و درست در همان لحظه، زمان به پایان رسیده است.

اگر چنین باشد، جهنم الزاماً آتشی بیرونی نیست؛

جهنم می‌تواند همان مواجهه‌ی نهایی با ظرفیت‌های تحقق‌نیافته باشد.

این‌که انسان فرصت داشته کیفیت زندگی‌اش را افزایش دهد، «عرض» زیستن را بیشتر کند، عمق ببخشد، انتخاب کند، بسازد، رشد کند — اما نکرده است.

در این خوانش، تراژدی نه در مرگ، بلکه در فاصله‌ی میان «بودن» و «می‌توانستن» است؛

فاصله‌ای که اگر پر نشود، در واپسین لحظه، به سنگین‌ترین داوری تبدیل می‌شود.🌱

(پ.ن: شاید بعدا با لحن عامیانه تری توضیح بدم)

صفحه‌ی قدرت!

مثلا در شطرنج، مهره‌های سیاه و سفید دشمنان قسم‌خورده‌ی یکدیگرند ولی دستانی که آن‌ها را می‌جنبانند اغلب دوستانی هستند صمیمی و نزدیک، و این همان واقعیت است؛ جنگ مبارزه بین سربازانی‌ست که یکدیگر را نمی‌شناسند، برای منافع کسانی که همدیگر را خوب می‌شناسند؛

و در نهایت، آن‌چه بر صفحه می‌ماند حقیقتی تلخ است:

بازندگان بازی شطرنج قدرت نسل ماست

پایان بازی مات بود از کیش مادر زاد ما

🥀🫂

  • chat
  • person ـہــی‌رســـــاٰ🌱
  • schedule یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ ، 20:43

دور یک میز، چیزی از من جا ماند...

حدود پنج ماهه که دیگه خوابگاهی نیستم....

امروز، درست یک ساعت پیش، برای اولین بار از دوری‌شون گریه کردم:)💔

برای آدمایی که صمیمی‌ترین و نزدیک‌ترین آدمای زندگیم بودن.

پنج ماهه که با مادرم خونه گرفتیم؛

و تنهایی و بی‌هم‌زبونی داره روحم رو عذاب می‌ده.

امروز اولین روز ماه رمضونه.

پارسال درست همین موقع، دور یه میز جمع شده بودیم و سحری می‌خوردیم...

شب‌ها تا سحر بیدار می‌موندیم، بازی می‌کردیم، حرف می‌زدیم، چای می‌خوردیم و اون‌قدر می‌خندیدیم که گذر زمان رو نمی‌فهمیدیم.

بعد سحری می‌خوردیم و می‌خوابیدیم.

امسال ولی

سحر تو سکوت می‌گذره،

تو تنهایی،

تو غمی که بی‌خبر میاد و مثل یه سایه وجودمو تو خودش بغل می‌کنه...

نمی‌خوام ناشکر باشم.

خدا بهم راحتی داد؛ چیزی که شاید تو خوابگاه کمتر داشتم و در عوضش حال خوب و خنده و کلی هم‌زبون داشتم...

به هر حال من به نقشه‌ی خدا ایمان دارم؛

می‌دونم بهترین حالت ممکن رو واسم در نظر گرفته.

از طرفی خودم این رو انتخاب کردم... انتخابی اجباری.

به‌خاطر کار پدرم، مادرم خونه تنها بود و طوطیم (نعنا) ـ که به‌شدت به هم وابسته‌ایم ـ از دوریم افسرده شده بود....

برای همین این توفیق اجباری رو انتخاب کردم.

چند پست قبل گفته بودم حالم خوب نیست؛

گفته بودم شاید یه روز بیام و دلیلش رو بگم...

امروز جرأتش رو پیدا کردم.

امروزی که همه‌ی دلتنگی و غم این چند ماه یک‌جا تو چشم‌هام جمع شد و سرازیر شد؛

فقط با فکر کردن به این‌که دیگه کنار اون آدما نیستم...

آدمایی که عجیب همدل و همراه و هم‌فکر بودیم.

هنوز هم هر روز و هر ساعت به یادشونم.

با خاطره‌هاشون روزای کسل‌کننده‌م رو می‌گذرونم؛

حتی اگه اونا به یاد من نباشن!

(اگرچه می‌دونم این‌طور نیست.)

بی‌زخم، ما هیچ، ما پوچ

توماس قدیس میگه: < وقتی کسی بدون هیچ زخمی می میرد، (بی آنکه ککی گزیده باشدش)

فرشتگان پس از مرگ از او می پرسند: زخم نداری؟ یعنی در زندگی هیچ چیز ارزش جنگیدن نداشت؟! >

این چند وقت بین تموم شدن امتحانا و شروع کلاس ها که هیچ کاری نداشتم انجام بدم و بیکاری و ازاد بودن مطلق وقت رو تجربه کردم، به این پی بردم که زندگی بدون چالش و اتفاقای های مختلف اگرچه آروم و بی تلالو عه

ولی این موج هست که دریا رو دریا و مرداب رو مرداب میکنه....

زندگی بدون چالش و موقعیت های مختلف بی‌معناست... پوچه... کسل کننده است...

حالا اگه بین این موقعیتا دو تا زخم و رنج هم متحمل شدیم حتی به قیمت باخت، بد نیست....

عوضش تو آینه نگا میکنی میگی هر چند نشد، ولی تلاشمو کردم...

به قول جناب سعدی :

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

اگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم...

🤍🌱

  • chat
  • person ـہــی‌رســـــاٰ🌱
  • schedule پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۴ ، 15:22

اگر مرد بودم...

من اگر مرد بودم، دست زنی را می گرفتم، پا به پایش فصل ها را قدم میزدم و برایش از عشق و دلدادگی میگفتم؛

تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد!

👤🌱سیمین بهبهانی

  • chat
  • person ـہــی‌رســـــاٰ🌱
  • schedule سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ ، 1:48

از اینجا به بعد....

آدم‌ها فکر می‌کنند اگر یک بار دیگر متولد شوند، جور دیگری زندگی می‌کنند، شاد و خوشبخت و کم اشتباه خواهند بود.

فکر می‌کنند می‌توانند همه چیز را از نو بسازند، محکم و بی نقص!

اما حقیقت ندارد..

اگر ما جسارت طور دیگری زندگی کردن را داشتیم،

اگر قدرت تغییر کردن را داشتیم،

اگر آدمِ ساختن بودیم،

از همین جای زندگیمان به بعد را

می‌ساختیم.

👤آنتوان دوسنت اگزوپری

پ.ن:

[حال روحی این روزام خیلیییی بده]

  • chat
  • person ـہــی‌رســـــاٰ🌱
  • schedule جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ ، 4:17
  • tag کتاب

روز دانشجو

‏روز دانشجو رو به چت جیپیتی تبریک میگم.

• پست موقت

  • chat
  • person ـہــی‌رســـــاٰ🌱
  • schedule دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴ ، 3:56

صبر... صبر.

باید بگم:

< این صبر که من میکنم افشردن جان است. >🖐

  • chat
  • person ـہــی‌رســـــاٰ🌱
  • schedule سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴ ، 3:25
  • tag دلنوشته

یک صفحه تردید!

«نورِ مهتاب» 🌙✨️ پرسید:

«تو چی؟ لذت می‌بری از خوندن درس های حقوق؟»

+ تا وقتی سر کلاسم و چیزای جدید یاد می‌گیرم، خوبه... دوستشون دارم.

ولی موقع فکر کردن به آینده... فکر کردن به هدفی که داشتم... موقع خوندن همون درسا... وقتی که تو زندگیم، بین آدم‌ها، توی جامعه، از حق خودم نمی‌تونم دفاع کنم... وقتی که حقمو زیر پا می‌گذارن و به‌جای حرف زدن، زبونم بند میاد و فقط نگاه‌شون می‌کنم...

اون موقع‌ست که تردید می‌کنم؛ گاهی هم پشیمون می‌شم... قلبم به درد میاد، نفسم می‌گیره... گاهی گریه می‌کنم... گاهی هم به فکر انصراف می‌افتم.

ولی وقتی یادم به تموم زحمتای خودم و بابام می‌افته، دیگه پشیمون نیستم... شایدم امید می‌گیرم... یا شایدم تن به اجبار می‌دم... هیچ‌کس نمی‌دونه... حتی خودمم نمی‌دونم :)

به هر حال توی این بازی ... خیلیا جا میزنن.... خیلیا از بین میرن.... و خیلیا هم رشد میکنن🙂

تا دست تقدیر بزنه و ما کجای این مسیر نانوشته باشیم....

  • chat
  • person ـہــی‌رســـــاٰ🌱
  • schedule پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ ، 23:6
  • tag دلنوشته