حدود پنج ماهه که دیگه خوابگاهی نیستم....
امروز، درست یک ساعت پیش، برای اولین بار از دوریشون گریه کردم:)💔
برای آدمایی که صمیمیترین و نزدیکترین آدمای زندگیم بودن.
پنج ماهه که با مادرم خونه گرفتیم؛
و تنهایی و بیهمزبونی داره روحم رو عذاب میده.
امروز اولین روز ماه رمضونه.
پارسال درست همین موقع، دور یه میز جمع شده بودیم و سحری میخوردیم...
شبها تا سحر بیدار میموندیم، بازی میکردیم، حرف میزدیم، چای میخوردیم و اونقدر میخندیدیم که گذر زمان رو نمیفهمیدیم.
بعد سحری میخوردیم و میخوابیدیم.
امسال ولی
سحر تو سکوت میگذره،
تو تنهایی،
تو غمی که بیخبر میاد و مثل یه سایه وجودمو تو خودش بغل میکنه...
نمیخوام ناشکر باشم.
خدا بهم راحتی داد؛ چیزی که شاید تو خوابگاه کمتر داشتم و در عوضش حال خوب و خنده و کلی همزبون داشتم...
به هر حال من به نقشهی خدا ایمان دارم؛
میدونم بهترین حالت ممکن رو واسم در نظر گرفته.
از طرفی خودم این رو انتخاب کردم... انتخابی اجباری.
بهخاطر کار پدرم، مادرم خونه تنها بود و طوطیم (نعنا) ـ که بهشدت به هم وابستهایم ـ از دوریم افسرده شده بود....
برای همین این توفیق اجباری رو انتخاب کردم.
چند پست قبل گفته بودم حالم خوب نیست؛
گفته بودم شاید یه روز بیام و دلیلش رو بگم...
امروز جرأتش رو پیدا کردم.
امروزی که همهی دلتنگی و غم این چند ماه یکجا تو چشمهام جمع شد و سرازیر شد؛
فقط با فکر کردن به اینکه دیگه کنار اون آدما نیستم...
آدمایی که عجیب همدل و همراه و همفکر بودیم.
هنوز هم هر روز و هر ساعت به یادشونم.
با خاطرههاشون روزای کسلکنندهم رو میگذرونم؛
حتی اگه اونا به یاد من نباشن!
(اگرچه میدونم اینطور نیست.)